کد خبر 129101
۲۵ مرداد ۱۳۹۵ - ۰۰:۰۰

ناگفته‌های دوران اسارت و روایتی از جشن ملی آزادی

ناگفته‌های دوران اسارت و روایتی از جشن ملی آزادی

به گزارش خبرگزاری حیات، مردادماه یادآور روزهای شادمانی برای ملت ایران است. روزهایی که آزادگان عزیز ملت پس از سال‌ها اسارت پا به خاک پاک ایران اسلامی نهادند. آنچه پیش رو دارید گفتگو با یکی از آزادگان است که هم اکنون سمت مدیرکل بنیاد شهید و امور ایثارگران استان کرمان بر عهده دارد.** لطف کنید و خودتان را معرفی کنید؟ محمدرضا حسنی سعدی در مهرماه 1338، روستای سعدی از توابع کرمان در خانواده‌ای مذهبی متولد شدم. ما 4 برادر و 2 خواهر بودیم که دو تن از برادرانم در عملیات والفجر 3، در منطقه مهران مفقودالاثر شدند که پیکر برادرم جواد پس از 11 سال به آغوش خانواده بازگشت ولی هنوز چشم‌انتظار پیکر حسن هستیم. تحصیلات ابتدایی را در روستای سعدی گذراندم و برای گذراندن دوران دبیرستان به کرمان رفتم و در مهرماه سال 57 در رشته حسابداری وارد دانشگاه کرمان شدم. با شروع غائله کردستان به این منطقه اعزام شدم و با شروع جنگ تحمیلی به مناطق جنوبی کشور رفتم و در عملیات‌هایی چون کرخه کور، بستان و بیت‌المقدس حضور داشتم و در تاریخ 61/02/10 از ناحیه شکم زخمی و اسیر دشمن بعثی شدم و پس از سال‌ها درد و رنج ناشی از اسارت در 29 مرداد 69 به میهن اسلامی بازگشتم. ** نحوه اعزام و اسارتتان را بفرمایید؟ اعزام و اسارت من چیزی فراتر از حوادث روی داده برای دیگر دوستان نیست، فقط نکته جالب اسارت من این است که من با 19 نفر از دوستان گروه معروف «آن 23 نفر» در فروردین‌ماه سال 61 از دانشکده فنی دانشگاه کرمان اعزام شدم، در پادگان و زمان اعزام شهید «میثم افغانی» اعلام کرد که این دوستان به علت سن کمی که دارند بهتر است بعداً اعزام شوند که این موضوع با اعتراض این عزیزان روبرو شد. فرماندهی دلیل آورد که اگر خدایی ناکرده شما اسیر شوید مورد سوءاستفاده تبلیغاتی دشمن قرار می‌گیرید. پس از این اتفاق این دوستان مینی‌بوس کرایه کرده و خود را به شهر بعدی (زرند) رسانده و سوار شدند و کسی نتوانست آنها را از قطار پیاده کند و همراه بچه‌ها به منطقه آمدند. سردار قاسم سلیمانی وقتی این نوجوانان را دید گفت که درست نیست آنها را از پادگان اخراج کنیم، از آنها در پشتیبانی رزمی استفاده کنید. مرحله اول عملیات بیت‌المقدس ساعت 12:30 بامداد 10/2/61 آغاز شد، ما در این عملیات موفق به تصرف اهداف موردنظر شدیم ولی دو جناح دیگر موفق عمل نکرده و ما در محاصره قرار گرفتیم و به اسارت نیروهای دشمن در آمدیم. در بغداد دوستان نوجوان را جدا کردند و مثل غالب اسرا ما را به اردوگاه منتقل کردند ولی این عزیزان را به زندان بردند تا از آنها برای تبلیغات سیاسی بر ضد ایران استفاده کنند، در اوایل جنگ، حضور رزمندگان نوجوان در جبهه‌های دفاع مقدس برای عراقی‌ها تعجب‌برانگیز بود، آنها باید این عزیزان را همراه ما به اردوگاه‌ها می‌فرستادند اما صدام با دیدن تصاویر آنان تصمیم گرفت که از حضور آنان استفاده ابزاری کرده و جنگی تبلیغاتی علیه ایران به راه بیندازد. آنها در جریان عملیات بیت‌المقدس شکست خورده بودند و قصد داشتند به این نحو شکست خود را جبران کنند. به همین دلیل این نوجوانان را با لباس‌های نسبتاً تمیز به دیدار صدام بردند، در این دیدار، صدام با آنها خوش‌وبش می‌کند و ادعا می‌کند که کودکانی مثل آنها را با زور به جنگ آورده‌اند و از آنان می‌خواهد اجباری بودن اعزام نوجوانان به جبهه‌های جنگ در ایران را تأیید کنند و وعده آزادی می‌دهد و منتظر خوشحالی و تشکر آنها از این لطف می‌شود. ولی چنین اتفاقی نمی‌افتد و تمام نقشه‌ها، نقش بر آب می‌شود. صدام حسین به همراه دخترش با آنها عکس می‌گیرد و بعد از این نمایش مضحک دوستان را به زندان استخبارات می‌برند و پس از ۲۵ روز در اعتراض به شرایط بد زندان و عدم انتقال به اردوگاه دست به اعتصاب غذای 5 روزه می‌زنند و موفق می‌شوند خواسته‌های خود را به عراقی‌ها تحمیل کنند. **یکی از خبرهای مهم دوران اسارت برای رزمندگان ارتحال حضرت امام (ره) بود. چه زمانی از این خبر مطلع شدید و در آن لحظه چه احساسی داشتید؟در آن زمان رادیویی داشتیم که اخبار مرتبط به حضرت امام (ره) را پیگیری می‌کردیم، چند روز قبل از ارتحال ایشان، زمانی که حضرت امام (ره) در بیمارستان بستری بودند تمامی اسرا ختم قرآن و دعا گرفتند، صبح روز 14 خردادماه، زمانی که برای آمارگیری به بیرون رفتیم عراقی‌ها ساکت بودند که این مسئله باعث شک ما شد و من رادیو را به‌جای مخفی بردم و اخبار ایران را گوش کردم که در آنجا گوینده می‌گفت: حضرت امام (ره) ناخدای کشتی انقلاب بود، در آنجا یقین کردم که ایشان به رحمت خدا رفته‌اند، از آنجا به جمع آزادگان رفتم و تنها گفتم که تسلیت عرض می‌کنم و همه شروع به گریه کردند و صبح رحلت ایشان عکسشان را نقاشی کرده و دوستان با تصویر ایشان وداع کردند و تجدیدعهد کردند که راهشان را ادامه خواهند داد.زمانی که برای ارتحال حضرت امام (ره) عزای عمومی اعلام کردند در آسایشگاه نگهبان گذاشته و همه عزاداری می‌کردیم تا این‌که مجلس خبرگان رهبری حضرت آیت‌الله خامنه‌ای را به‌عنوان رهبر انقلاب معرفی کردند و من به همه دوستان گفتم که اگر خداوند پیامبرگونه‌ای را از ما گرفت، یک علی گونه به ما داد که در آن زمان آرامش جای غم و غصه را در آسایشگاه گرفت.**واکنش و رفتار عراقی پس از شنیدن خبر ارتحال امام (ره) چگونه بود؟در پرونده اسرای آسایشگاه نوشته شده بود: «مویدین نظام و ملاها» لذا عراقی‌ها تصور می‌کردند این اردوگاه مذهبی‌ها است بنابراین سر به سر بچه‌ها نمی‌گذاشتند ولی پس از ارتحال امام (ره) برخی از آنها مخفیانه به ما می‌گفتند که ما در عراق پشت سر ایشان نماز نیز خوانده‌ایم.**خاطره خاصی از آن دوران دارید؟ سال 69 بود و از این بلاتکلیفی خسته شده بودم، شب نماز خواندم و گفتم خدایا کی آزاد می‌شویم؟ شب خواب دیدم دستی به سویم دراز شد و بادام در دستم گذاشت و گفت: «بشمار»، شمردم 120 عدد بود، صبح با خودم گفتم خدایا 120 ماه که می‌پوسیم، 120 هفته هم زیاد است، پس 120 روز است. وقتی‌که به بچه‌ها گفتم، آقای شهسواری گفت: «ما از این خواب‌ها زیاد دیدیم، نگو»، حاجی فرجی گفت: «با احساس بچه‌ها بازی می‌شود، نگو»، آقای جزمی با لهجه شیرین آذری گفت: «آقای حسنی، اگر خوابت درست بود امامزاده‌ای، چیزی می‌شوی و گرنه کتک مفصلی می‌خوری» و آقای مظاهری هم گفت: «روی حرفت هستی؟» گفتم: «ان‌شاءالله آخر محرم می‌رویم»، 25 محرم شده بود و هیچ خبری نبود. یک روز مظاهری آمد و همه سهمیه شکر را در پارچ آب ریخت، گفتم: «چکار می‌کنی؟»، گفت: «رادیو عراق گفته شنبه آزاد می‌شویم»، وقتی چوب‌خط‌ها را شمردیم، شنبه دقیقاً 120 روز تمام می‌شد. من در دوران اسارت لحظه‌ای هم بدون خودکار نبودم، خودکارم را در قوطی پودر لباسشویی مخفی می‌کردم و با دوستان بر روی کیسه سیمان، روزنامه دیواری درست می‌کردیم و شب‌ها نصب می‌کردیم تا دوستان از اخبار مطلع شوند. **در زمان ورود به کشور چه احساسی داشتید؟ پس از آزادی از لحظه‌ای که سوار ماشین شدیم، شروع به نوشتن خاطرات خود کردم که در روزنامه اطلاعات به چاپ رسید، در مسیر برای اولین بار پس از مدت‌ها غروب خورشید را دیدم، چون اردوگاه ما به صورتی بود که از ساعت 4 به بعد دیگر خورشید دیده نمی‌شد. زمانی که به خاک ایران رسیدیم، همگی سجده شکر به‌جا آوردیم و در مسیر هم مردم حقیقتاً سنگ تمام گذاشتند، در برخی مناطق مردم با ساز و دهل از ما استقبال می‌کردند و گوسفند قربانی می‌کردند، به‌طوری‌که در برخی مناطق آسفالت قرمز شده بود، برخی نیز به دنبال مفقودین خود بودند، حقیقتاً جشن ملی بزرگی بود و همه ملت خوشحال بودند. **در حال حاضر آیا ارتباطی با دوستان اسرا و جانبازان آن زمان خود دارید؟با آزادگان موصل 4 در فضای مجازی ارتباط داریم و با آزادگان استان خود نیز از نظر کاری مرتبط هستیم البته جلسات قرآن نیز با جانبازان به‌صورت دوره‌ای هر هفته برگزار می‌شود.**آیا از میان جانبازان و اسرای آن زمان افرادی بودند که پس از آزادی به شهادت رسیده باشند؟در اینجا بهتر است یادی بکنیم از سرلشگر حسین لشگری از شهدای خلبان نیروی هوایی که از 18 سال اسارت، 10 سال را در سلول انفرادی بودند و پس از آزادی به دلیل آثار شکنجه به شهادت رسیدند.شهید رجایی روزی به منزل شهید تندگویان می‌رود و به همسر وی می‌گوید که بعثی‌ها حاضر شدند 8 خلبان آنها را آزاد کنید تا آقای تندگویان را آزاد کنند ولی خانم این شهید گفت که اگر ما هم راضی شویم آقای تندگویان راضی نخواهند شد که خلبان‌های بعثی آزاد شوند و بر سر مردم بمب بریزند.درود می‌فرستیم به شهیدان تندگویان، رجایی، لشگری و ....انتهای پیام/  

برچسب‌ها